تبلیغات
هیچ جا خونه آدم نمی شه - مادربزرگ افسانه ای

هیچ جا خونه آدم نمی شه

چهارشنبه 18 دی مادربزرگ پدریم برای همیشه از پیش ما رفت. خیلی دوستش داشتم و بهش مدیون بودم. اما خوشحالم چون مطمئنم الان جای خوبیه و در آرامش داره با لبخند به ما نگاه می کنه. از مادربزرگم یادگاری های زیادی برام مونده، انتخاب یکی از اونا به عنوان عزیزترین و بهترین یادگاری کار سختیه، اما انگشتر قدیمی ای که توی عکس می بینید یکی از عزیزترین چیزهاییه که مادربزرگم بهم هدیه کرد.

من تمام دوران کودکیم توی خونه این مادربزرگ گذشت. چون مامان بابام سر کار بودن و منو پیش مادربزرگم می ذاشتن. به گردنم حق مادری داشت. همیشه برام قصه های قشنگ می گفت. امروز که هفتم مادربزرگمه دوست دارم یک داستان از مادربزرگم بنویسم توی وبلاگم. داستانی که همیشه برام تعریف می کرد و امسال کامل شد و به اتمام رسید.

مادربزرگ من وقتی سه ساله بوده مریضی سختی می گیره. همه دکترها از خوب شدنش قطع امید می کنن و می گن این بچه زنده نمی مونه. تا این که از جایی به پدرش خبر می رسه که درویشی روی یک کوه توی یک روستای دور زندگی می کنه و دستش شفاست. مادربزرگمو می برن به اون کوه. درویش نگاهش می کنه و می گه اسمی که برای بچه انتخاب کردین براش اومد نداشته، باید اسمشو عوض کنید و همه به اسم جدید صداش بزنن تا خوب بشه، نگرانش هم نباشید چون من می بینم که تا نود سالگی عمر می کنه. مادربزرگمو که بر می گردونن شهر اسمشو عوض می کنن. چون چهار دی که تولد عیسی مسیح بوده به دنیا آمده بود، یک اسم خاص و عجیب براش می ذارن که به مسیح مربوط می شده (اسمشو نمی گم و تا حالا هم این اسمو به جز برای مادربزرگم جایی ندیدم). مادربزرگم خیلی زود خوب می شه. بزرگ می شه. درس می خونه، تحصیلاتشو کامل می کنه، می شه مدیر اولین دبیرستان دخترانه مشهد و کلی کارهای دیگه که برای من که نوه اش هستم افتخاره که منو منسوب به اون می شناسن. چهار دی امسال نود سالش شد و دو هفته بعد از تولد نود سالگیش از بین ما رفت؛ داستان زندگیش همونجوری که اون درویش گفته بود پیش رفت و تمام شد.

 عاشقش بودم، هستم و خواهم بود. جاش همیشه پیش ما خالیه.


نوشته شده در سه شنبه 24 دی 1392 ساعت 03:37 ق.ظ توسط شف شبنم نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
مرجع قالب وبلاگ در میهن تمپ - طراح قالب : پیچک